بستن
پاتوق آریا گیم (مطالب و عکس جالب و خواندی) : چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

برو بالا


بازی اندروید

کلیک کنید ""پاتوق دختر پسرای ایرونی"" کلیک کنید


«قاعده تصادف» فیلم بهزادی هم سیمرغ بهترین فیلمنامه را گرفت و هم در چند رشته دیگر (از جمله بهترین کارگردانی، بازیگر نقش اول مرد و نقش مکمل زن) نامزد بود.فیلمی که گروهی از جوانان های نسل سوم و چهارم را در کنار هم نشان می دهد.

همشهری جوان: هنوز دو هفته از میزگردی که در پرونده افتتاحیه جشنواره فجر با حضور بهروز شعیبی و هادی مقدم دوست گذاشتیم و ضمنش درباره اینکه «چرا مدت هاست تصویر درست و دقیقی از جوان ها در سینمایمان نمی بینیم» صحبت کردیم، نگذشته که در جشنواره امسال، لااقل دو فیلم با همین مضمون به نمایش درآمدند: «دربند» پرویز شهبازی و «قاعده تصادف» بهنام بهزادی، که هر دو مورد تقدیر و تحسین هیات داوران هم قرار گرفتند.

فیلم بهزادی هم سیمرغ بهترین فیلمنامه را گرفت و هم در چند رشته دیگر (از جمله بهترین کارگردانی، بازیگر نقش اول مرد و نقش مکمل زن) نامزد بود.

فیلمی که گروهی از جوانان های نسل سوم و چهارم را در کنار هم نشان می دهد. عادت های رفتاری و گفتاری، فضای روابط بینشان و جهان بینی و اهداف و سبک زندگی شان را به تصویر می کشد و از چالش هایشان با نسل قبلی، با پدر و مادرها می گوید.

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

چون خیلی از شما فیلم را ندیده اید، انصاف نبود پرونده مان درباره قاعده تصادف را به حرف زدن درباره جزئیات فیلم اختصاص دهیم. پس از چندتا از بازیگران جوانش (اشکان خطیبی، بهاران بنی احمدی، مهرداد صدیقیان، روشنک گرامی و مارتین شمعون پور) خواهش کردیم برای یک گفت و گوی دوستانه دورهمی، در مورد ویژگی های هر کدام از این نسل ها، ارتباطشان با یکدیگر، مشکلاتشان با خانواده و … به تحریریه مجله بیایند.

دعوتی که با استقبال و خوشرویی همگی شان پذیرفته شد. البته در این گفت و گو جای سه بازیگر دیگر جوان فیلم (محمدرضا غفاری، الهه حصاری و ندا جبرائیلی؛ به خصوص اولی که ذکر خیرش حسابی از طرف حاضرین مطرح شد) خالی بود که در کنار مصاحبه مفصل با بهنام بهزادی، به عنوان مولف اثر و کسی که این تصویر پرجزئیات درباره زندگی گروهی از جوان های ایرانی، نتیجه تحقیقات و زحمات سالیانش بوده، بماند برای زمان اکران (از ما نشنیده بگیرید؛ اما ظاهرا زمزمه های اکران قاعده تصادف در نوروز امسال جدی است).

معمولا فیلم های جوانانه شاخص ما، یا سراغ جوان های عصیانگر ناراضی رفته اند مثل «نفس عمیق»، یا آدم هایی «فرشته» طور را تصویر کرده اند که توانسته اند گلیمشان را از آب بیرون بکشند مثل «من ترانه …» اما جوان های «قاعده تصادف» نه اینجورند، نه آنجور. بدی و خوبی های خودشان را دارند. با خواسته ای مشخص. فیلم هم سعی می کند روایت بی طرفانه ای از ماجرا داشته باشد. بیایید بحث را از همین نگاه و زاویه دید متفاوت شروع کنیم؛ اینکه چطور و از کجا آمده.

– صدیقیان: معمولا موقع فیلم ساختن درباره جوان، این ترس وجود دارد که اگر سراغ ایرادهایشان برویم، عده ای بگویند دارید جوان ها را بد نشان میدهید! اگر این نگاه پاک شود، بیشتر به سمت رئال کردن تصویرشان می رویم. اینطوری تماشاچی هم بیشتر باورشان می کند.

اگر فکر نکنیم به خاطر یک فیلم موج جدیدی در جامعه راه می افتد، مثلا بعدش همه جوان ها معتاد می شوند، راحت می توانیم راجع به جوان ها فیلم بسازیم. این فکر باید جا بیفتد که قرار نیست یک فیلم به کل جامعه تعمیم پیدا کند. در فیلم ما هم آقای بهزادی به این فکر نکرده بودند که در این درگیری بین والدین و فرزندان، باید همیشه حق را بدهیم به بچه ها. این یک قصه است. ممکن است در بعضی از مواجهات، والدین مقصر باشند. همیشه که نسل چهارم مقصر نیست.

یعنی کارگردان قصد نداشت تصویری منفی از جوان ها نشان دهد.

– بنی احمدی: آره به خاطر اینکه خیلی تحقیق کرد و یک تصویر واقعی از این نسل داشت. حتی خودمن که دهه شصتی ام، گاهی می گفتم آره دیگه، دهه شصتی ها اینطوری اند. بعد می دیدم خودش با تحقیق هایی که کرده، یک مثال های جزئی دارد که وقتی می گفت، نقیض حرف من بود.

– گرامی: تازه به نظرم الان هم توی فیلم گفته نشده که جوان ها خوبند یا پدر و مادرها.

– شمعون پور: همین را می خواستم بگویم. خود من وقتی اولین بار فیلم را دیدم، حق را بیشتر به پدر دادم.

– گرامی: من هم یک جاهایی حق را به پدر دادم، یک جاهایی به بچه ها.

– خطیبی: این فقط یک دلیل دارد: بستر کلی فیلم اینقدر «بی مثبت – منفی» است که هر کسی از ظن خودش یارش می شود.

– شمعون پور: دلیلش برای من، یک مقدار روانشناختی هم هست.

– خطیبی: به خاطر اینکه تو با پدرت زندگی می کنی.

– شمعون پور: آره و خیلی پدر فیلم را درک می کنم. یک دلیلش هم البته بازی بی نظیر امیر جعفری بود.

– گرامی: بعدش هم خود ما وقتی یک جایی با پدرمان دچار اختلاف می شویم، اول حق را به خودمان می دهیم اما بعد که ازش فاصله می گیریم، دلمان برایش می سوزد.

– صدیقیان: ما یک مواجهه را می بینیم که هر کس تعبیر خودش را دارد. به نظرم همین که در گروه خودمان چند نفر حق را به پدر می دهند، چند نفر حق را به بچه ها، یعنی بدون طرفداری از جبهه خاصی ساخته شده.

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

جریانی که به شکلی بعد از فیلم های فرهادی وارد سینمای ما شد؛ همین بدون قضاوت بودن و طرفداری نکردن از شخصیت ها.

– خطیبی: فکر می کنم قبل تر از آن است. اولین بار آژانس شیشه ای چنین کاری کرد.

– خطیبی: تو فرهادی را مثال می زنی چون درباره قشر تحصیلکرده متوسط به بالای جامعه فیلم می سازد. شما جزو آن دسته به حساب می آیید و بیشتر با آنها همذات پنداری می کنید اما اولین بار این اتفاق درباره آژانس شیشه ای افتاد. ما همه مان جوان بودیم اما طرف آن رزمنده را می گرفتیم. همان زمان خیلی ها توی سینما می گفتند آن پیرمرده یا حتی آن فیلمسازه حق دارد.

ولی خب آژانس در این زمینه جریان ساز نشد. یعنی بعدها فیلم مشابهی با چنین تمی از روی آن ساخته نشد.

– خطیبی: بله. به دلیل اینکه راجع به قشر خاصی ساخته شده بود و نمی شد بیشتر از آن بهش پرداخت. فرهادی اگر جریان ساز شد، به خاطر این بود که راجع به قشر وسیعی از جامعه فیلم ساخته بود.

فیلم شما هم درباره همان قشر از جامعه است.

– خطیبی: آره. فقط کمی جوانترند. خاستگاه همان است. یک تجربه جالبی که من از دو بار تمشایا فیلم با مردم داشتم، این بود که پی بردم مردم ایران هنوز به شدت دنبال قهرمانند و حتی اگر شخصیت فیلم، عمل قهرمانانه ای انجام ندهد هم باز قهرمان حسابش کنند. وقتی مهرداد و محمدرضا رفته بودند که شهرزاد را از پدرش جدا کنند، مردم توی سینما دست می زدند!

در سالن مطبوعات هم تشویقشان کردند!

– خطیبی: فارغ از اینکه تو کاری بکنی تا بگویی این قهرمان یا ضدقهرمان است، مردم زودتر از تو این قالب را می گذارند. حالا به تنش می آید یا نه. در صورتی که اینجا بستر، کاملا «بی مثبت بی منفی» است. آنهایی که در جلسه نقد مطبوعاتی فیلم می گفتند تو چرا پدر و کانون خانواده را در فیلمت نابود کردی، به خاطر این است که دلشان می خواهد چنین چیزی را ببینند. در حالی که مثلا برای هیچ کدام از ما، اینکه من بیایم بابای تو را بزنم ارزش نیست ولی چون بیننده با آن پیش فرض به دیدن فیلم آمده، این را در جای عمل قهرمانانه می گذاردش. اینکه یکسری حق را به این طرف می دهند، یکسری به آن طرف، به خاطر این است که با پیش فرض به تماشای فیلم آمده اند. با ذهن پاک بی قضاوت، فکر نمی کنم حق را به هیچ کدامشان بدهی.

آنجایی که محمدرضا غفاری نماز می خواند هم بعضی ها خندیدند؛ چون فکر می کردند فیلم بازی می کند تا پدرش را سر کار بگذارد!

– خطیبی: چون می خواهند این همان ضد قهرمان باشد. مسخره بازی دربیاورد، بعدش هم بگوید: «خوب بود؟!» اینها همان پیش فرض هاست. در حالی که تو هیچی از کاراکتر محمدرضا به عنوان آدم بد نمی بینی.

– گرامی: حتی وقتی می آید بیرون می گوید: «به خدا من داشتم نماز می خواندم!»

– صدیقیان: اول این را بگجویم که جای محمدرضا تو جلسه ما واقعا خالی است. با هم که از سینما آمدیم بیرون، یکی از تماشاچی ها پیشمان آمد و بهش گفت: «با آنجایی که تو نماز خواندی مشکل داشتم. چون هیچ المانی از اینکه تو نمازخوان هستی ندیده بودیم!» بعد من گفتم آقا چرا باید یکی که نماز می خواند، المان داشته باشد؟!

بگذارید درباره تصویر نسل چهارم در فیلم صحبت کنیم؛ برچسب هایی که از طرف نسل های قبلی به این بچه ها می خورد، بعضی نمونه هایش را در قاعده تصادف می بینیم. مثل نداشتن احساس مسوولیت نسبت به باقی اعضای گروه، که برویم یا بمانیم …

– خطیبی: من هم با نسل سوم کار کرده ام، هم با نسل چهارمی ها، هم با نسل قبل خودم. به نظرم نسل جدید ایراد زیاد دارند؛ مثلا به اندازه ما انگیزه ندارند، یا اینقدری جدیت تویشان نیست. البته در نسل بازیگرهای جوانی که دیده ام، مهرداد صدیقیان از استثناهاست. انگار خود ده سال پیشم را در او می بینم ولی کلیتی که در ورک شاپ های خودم بین هنرجوهای بازیگری حس می کنم، اینقدری که ما تلاش می کردیم تلاش نمی کنند. از آن طرف موقعیت های بیشتری دارند و این باعث تنبلی وسیعی بین شان شده اما از این ایرادها که بگذریم، یکسری نکته ویژه دارند که توی هیچکدام ما نبود. برای نسل ما کار مهم بود چون دوره جوان ها نبود و سخت وارد می شدیم. پس برای وارد شدن باید می جنگیدی.

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

من سلامت جسمانی ام را به خاطر همین مهمتر بودن کار از دست دادم اما الان دیگر این را نمی بینی. توی این نسل جدید، روابط انسانی مهمتر از خود کار است. به خاطر همین، تیم های بیشتری می بینی، لااقل بین گروه های تئاتری، گروه هایی که شکل می گیرند، ماندگارترند و برای همدیگر جانشان را هم می دهند. این یک ویژگی مثبت است. بعدش اینکه ما آن موقع برای پیدا کردن یک نمایشنامه پدرمان در می آمد. اینترنت دایال آپ بود، ای بوک وجود نداشت … الان دسترسی زیاد است و همه اقیانوسی شده اند که ممکن است عمقش کوچولو باشد، ولی به هر حال دانش دارند.

– شمعون پور: حرف هایی که اشکان می گوید را با تاخیری پنج ساله (به خاطر اختلاف سنی مان) تا حدودی خودم هم دیده ام. ما در ۲۰ سالگی مان، یکطوری آنارشیست بودیم اما این آنارشی توی جریانی بود که به کارمان برسیم. وقتی اشکان می گوید سلامت فیزیکی اش را فدای کار کرده، یعنی ما دیوانه کار بودیم. من اولین کاری را که شروع کردم، اینقدر اجرا برایم سخت بود که حنجره ام درد گرفت. این آنارشیسم در ۲۰ ساله های الان هم هست، اما جور دیگر. آنارشیسم شان با تخریب آدم های دیگر است. «اونو ول کن، این کیه تازه اومده؟ اون پارتی داشته …» یعنی همان انرژی ما را در قسمتی می گذارند که به نظر من بیمارگونه است. آن زمان شاید گروه ها از هم می پاشیدند، چون هر کدام از بچه ها با اختلاف ذهنیت هایی که داشتند،دوست داشتند یک کار را کامل بکنند ولی الان گروه مهم شده. گروه البته خوب است ولی گاهی وقت ها همین نگه داشتنش به هر قیمتی، کیفیت را پایین می آورد.

– خطیبی: توی قاعده تصادف هم این مساله را می بینیم.امیر [کارگردان نمایشی که جوان های فیلم آماده اش می کنند] اولین نفری نیست که می گوید نقش شهرزاد را با یک بازیگر دیگر عوض کنیم. فشار گروه باعث می شود چنین تصمیمی بگیرد. چون برایشان ماندن این کار از همه چیز مهمتر است.

– گرامی: در این قسمت های فیلم، تصویر مریم را به عنوان یک دهه هفتادی واقعی می بینیم. همه آدم ها را فقط به خاطر این می خواهد تا به عنوان یک نردبان از شان استفاده کند. در گروه با هیچ کس کاری ندارد.

خب آخر این موضع مریم واقع بینانه نیست؟ می گوید اینکه برویم یا نرویم، چه تاثیری در سرنوشت شهرزاد دارد؟

– گرامی: آره از نگاهش کار، کار است و دوستی، دوستی.

– خطیبی: این واقع نگری در این نسل خیلی جالب است.

– صدیقیان: در ادامه حرف های بچه ها، به نظرم همسن و سال های من، چون آینده ای برای خودشان متصور نیستند، در لحظه زندگی می کنند.

– شمعون پور: احساس می کنید جهان دارد تمام می شود!

– صدیقیان: آفرین! اصلا رفاقتشان به خاطر لحظه ای بودن است. اشکان در دوره ورودش به بازیگری، فقط به کار فکر می کند، چون آینده را می بیند.

– خطیبی: اینکه الان دیگر ایده آلیست ها وجود ندارند، به همین در لحظه زندگی کردن مربوط است. زمان دانشگاه، من کسر شأنم بود بگویم می خواهم در تلویزیون کار کنم. آن هم سال های ۷۶-۷۵ که هیچگونه شرایطی برای فعالیت وجود نداشت. اوج آرزویمان این بود که بعد از یک سال تمرین در سالن شماره دوی تئاتر شهر اجرا برویم. خیلی از آنهایی که ایده آلیسم شان بالا بود با سر می خوردند زمین، یا این رشته را ترک می کردند.

– صدیقیان: برای این نسل رفاقت مهمتر است چون لحظه را می سازد، آینده را نمی سازد. از یک منظر دیگر، «عدم حمایت» دارند. نسل قبلی هم داشتند، اما آنها انگیزه هم داشتند. حالا نسل چهارمی ها، آینده ندارند، حمایت ندارند و انگیزه هم ندارند. اینجوری تنها چیزی که برای خوشدان می ماند …

– خطیبی: قوی تر کردن خوشان است.

– صدیقیان: دقیقا! من با اشکان قوی ترم تا وقتی تنها باشم. برای همین رفاقت ها نسبت به گذشته، رنگ دیگری می گیرد. از همه جهات، همدیگر را حمایت می کنند چون به خودشان آرامش می دهد. تنهایی جوان های این دوره با هم مشترک شده است. کسی با کسی رفیق فابریک می شود که دوتایی با هم تنهایند. ماها به تنهایی یکسری جزیره های کوچکیم. وقتی دو نفر با هم رفیق می شوند، این دوتا جزیره به هم می چسبند و جزیره بزرگتر ولی باز تنهایی را می سازند.

این بزرگتر بودن احساس بهتری دارد. به نظرم نسل امروز در تنهایی اش غوطه ور است.

– خطیبی: تازه بعضی وقت ها این اتفاق هم نمی افتد؛ می شوند یک مجمع الجزایر. یعنی مرزهاشان با همدیگر مشترک نمی شود. توی رشته های خاص هنری این خیلی زیاد دیده می شود. بازیگری را بگذار کنار، توی موسیقی، توی هنرهای تجسمی به شدت همین است. امکاحن ندارد مرزهایشان با هم مشترک شود، چون هر کسی می خواهد بگوید من برترم.

– صدیقیان: این بچه های قاعده تصادف همان مجمع الجزایرند. یک جای کره زمین با هم جمع شده اند، با هم نزدیکند اما هنوز یک خاک نشده اند.

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

آن وقت عمق این رفاقت به نظر شما چقدر است؟ چون در فیلم به محض اینکه موقعیت بحرانی پیش می آید، بچه ها شروع به یارکشی می کنند.

– صدیقیان: فکر می کنم این اتفاق نمی افتد.

– بنی احمدی: به نظر من هم اینکه دوتا شخصیت های زن فیلم (پریسا و لادن) تصمیم می گیرند پشت شهرزاد بایستند، نشان دهنده عمق رفاقتشان با شهرزاد است. اینها خیلی وقت است که شهرزاد را می شناسند و با هم صمیمی اند اما بچه های دیگر اینقدر با شهرزاد صمیمی نیستند.

– گرامی:  من این تغییر موضع دادن را قبول دارم؛ مثلا مریم همیشه در گروه از همه جداست. ممکن است به دلیلی مثلا با مارتین در یک گروه باشد ولی آخر سر، تغییر موضع می دهد و گروهش را عوض می کند. این تغییر موضع دادن یکی از خاصیت های نسل چهارمی هاست؛ یکجور منفعت طلبی.

– صدیقیان: من دوست دهه هفتادی یا همسن خودم ندارم، چون نمی توانم باهاشان معاشرت کنم ولی فکر نمی کنم بشود گفت دهه هفتادی ها منفعت طلبند.

– شمعون پور: من بین شاگردهای کم سن و سالی که برای آموزش فلوت دارم، این منفعت طلبی را می بینم. سیستم آموزش برای ما، «صبر و تحمل» بود اما نسل چهارمی ها عجله دارند. البته نسل قبل از ما هم به ما می گفتند شما عجله دارید، که من در بعضی موارد حق را به آنها می دهم و می گویم اشتباه کرده ام. ولی فکر می کنم نسل بعد از ما شاید اشتباهات بیشتری داشته باشند؛ مثلا اگر موسیقی یاد می گیرند، می خواهند خیلی بیشتر از توانشان در موسیقی ازش کار بکشند.

بلافاصله می پرسند من کی می توانم آلبوم ضبط کنم! خب، فعلا که داری الفبا را یاد می گیری!

– خطیبی: این اشتباه ما نسل سومی ها بود که خودمان را دست کم می گرفتیم. به همین خاطر هیچ کداممان به آن آینده ای که متصور بودیم نرسیدیم یا خیلی اندک رسیدیم. نسل بعد دید که ما چه مسیری را رفتیم و نتیجه اش شد اینکه نمی خواهد کار ما را تکرار کند.

– گرامی: من فکر می کنم این نسل زودتر به چیزهایی که می خواهند می رسند؛ چون از هر چیزی برای رسیدن به اهدافشان استفاده می کنند.

– خطیبی: این ماجرا دارد شبیه چرخه حیات می شود! نسل قبلی ها به ما می گفتند شما عجله دارید و ما به نسل جدید می گوییم که شما عجله دارید و می خواهید زود به همه چیز برسید!

البته تفاوت بین نسلی هم خیلی بیشتر شده. ما بین رفقایمان، دوستان دهه پنجاهی هم داریم که همدیگر را می فهمیم ولی نمیتوانیم راحت دوست دهه هفتادی داشته باشیم چون همدیگر را نمی شناسیم.

– خطیبی: به دلیل اینکه نسل ها دیگر یک دهه طول نمی کشند. هر چند سال، تقریبا یک نسل عوض می شود.

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

شاید یک دلیلش همان باشد که قبل تر گفتیم. اینکه ما ته بگومگوهایمان با پدر و مادرها، دلمان برایشان می سوخت در حالی که نسل چهارمی ها آنقدری این نگرانی را نداشته باشند. پدر و مادرها از اختلاف با آنها رنج می کشند اما انگار برای بچه ها خیلی اهمیتی ندارد که به والدین چطور می گذرد.

– صدیقیان: شاید به خاطر اینکه دهه هفتادی ها ابتدا به ساکن حس می کنند بهشان ظلم شده. حس می کنند باید همه چیز جویده شده برایشان وجود داشته باشد و آنها قورت بدهند. دلیل این خواسته شان هم شاید تکنولوژی باشد. خیلی از چیزهایی که می خواهند را با تکنولوژی به دست می آورند و دلشان می خواهد توی بقیه قست های زندگی هم همه چیز اینقدر راحت در اختیارشان باشد.

– خطیبی: یک کمی هم بیشتر از ما بین المللی فکر می کنند و استاندارد خواسته هایشان بین المللی تر است.

– صدیقیان: بله یک جوان ایرانی وقتی می بیند در فلان کشور دنیا، جوان ها فلان امکانات را دارند، می گوید چرا من اینطوری نباشم؟ به همین خاطر فکر می کند بهش ظلم شده و نسل قبلی برایش کاری انجام نداده که او آن چیزها را ندارد. برای همین هم عصیان دارند و یک کمی معرفت تویشان کم است. یک ذره به نسل های قبل تر بی معرفت شده اند. نمی دانم می شود بهشان حق داد یا به خاطر این رفتار با نسل قبل بهشان نقد وارد است.

– خطیبی: اما جالب است ها! خود من به عنوان یک دهه پنجاهی نمی توانم درباره دهه هفتادی ها اینطوری فیلم بسازم. اینقدر بی قضاوت و دقیق. به دلیل اینکه باز هم با موضع و پیش فرض به دهه هفتادی ها نگاه می کنم.

بله، این بی قضاوتی آقای بهزادی خیلی عجیب است. چطور به این بی قضاوتی رسیده اند؟

– خطیبی: خیلی از فیلم های دیگر، برداشت خودشان را از جوان ها نشان داده اند، نه آن چیزی که واقعا وجود دارد. «من فکر می کنم جوان اینطوری حرف می زند.» خیلی از دیالوگ های جوان ها توی فیلم ها و سریال ها، اصلا دیالوگ آنها نیست. به همین خاطر تقلبی به نظر می رسد.

– صدیقیان: علت نگاه بی قضاوت آقای بهزادی همان چیزی است که بهاران بنی احمدی می گوید؛ تحقیق و مطالعه مفصلی که درباره جوان ها کردند.

– بنی احمدی: و مهم تر از تحقیق اینکه قبلش ذهن شان را پاک کردند؛ مثلا خود من، اگر فکر کنم دهه شصتی ها اینطوری اند، حتی اگر ضمن تحقیقم به نتایج دیگری برسم، باز نظر خودم پا برجاست.

– صدیقیان: آقای بهزادی حتی اگر با پیش فرض وارد تحقیقات شده اند، باز نتایج تحقیق را پذیرفته اند و چیزی را ساختند که در تحقیق بهش رسیدند.

– گرامی: من شنیده ام آقای بهزادی یکسری فیلم های مستند هم ساخته اند که خیلی بهشان کمک کرده. از برادرشان شنیدم درباره بچه های کم سن و سال که خانواده شان اجازه نمی داده توی فیلم بازی کنند، مستند کار کرده اند. این بچه ها جلوی دوربین، دروغ می گفته اند و وقتی ضبط نمی شده، راستش را می گفتند که پدر و مادرشان اجازه نمی دهند. انگار این مستندها هم خیلی روی تحقیقاتشان تاثیر داشته.

– خطیبی: نگاه آقای بهزادی در قاعده تصادفِ، یک چیز دیگر را هم نشان می دهد. اینکه شما لزوما نباید خط قرمزی را رد کنی تا بتوانی درباره جوان ها فیلم بسازی. یعنی لازم نیست نشان بدهی جوان ها همه زندگی شان خلاف می کنند و اوضاعشان خراب است تا فیلمت جوانانه باشد. چون جوان ها در واقعیت ۹۰ درصد اوقات زندگی شان کار خلاقی انجام نمی دهند و از خط قرمزها عبور نمی کنند.

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

در حالی که اغلب فیلمسازهای ما برای اینکه فیلمشان درباره جوان ها دیده شود، یکجور طغیان یا تلخی زیاد را نشان می دهند.

– خطیبی: دقیقا! اما آقای بهزایدی اینقدر درایت به خرج داده که با انتخاب یک ساختار متفاوت بتواند جوان های عادی تری را نشان بدهد. یعنی با هوشمندی، ساخترای را انتخاب کرده که هر کس دلش خواست جذب ساختار فیلم شود و هر کس دوست داشت حرف فیلم را (که خیلی هم طغیان گر یا تلخ نیست) ببیند.

شما اگر جای پدر قصه بودید، با همه نگرانی ها درباره دخترتان، اجازه می دادید به سفر خارج از ایران برود؟

– صدیقیان: جواب برای من کاملا مشخص است؛ اجازه می دادم. از دیدگاه من، بچه باید دنبال علاقه اش برود.

– خطیبی: این سوال وقتی جواب درستی پیدا می کندکه تو با بچه من، یا یک نفر بیست سال کوچکتر از من حرف بزنی و ببینی آیا رفتار و جهان بینی من همانقدر برایش غیرقابل باور است که رفتار نسل قبل من، برای من بوده یا نه.

یعنی به نظرتان برای حل اختلاف بین فرزندان و والدین راه حلی وجود ندارد؟

– خطیبی: به نظرم با این سرعتی که جهان جلو می رود، نه. وقتی روز به روز همه چیز در حال تغییر است، راه حلی نیست که بچه ها حرف پدر و مادرهایشان را بفهمند و برعکس.

– گرامی: توی جمع ما، بچه ها از طرف پدر و مادرشانب رای ورود به بازیگری با مشکلی مواجه نشدند اما پدر و مادر من موافق نبودند که بازیگری بخوانم. به همین خاطر، من نه پدر قاعده تصادف را درک می کنم، نه هیچ وقت پدر و مادرم خودم را درک کردم. راه حل من این بود که بروم معماری بخوانم و مدرکم را بدهم به پدر و مادرم؛ بعد هم بروم دنبال علاقه خودم.

– بنی احمدی: هیچ کدام از ما نمی توانیم به این سوال، درست جواب بدهیم؛ چون اصلا در شرایط آن پدر نیستیم. من یک برادر دو سال از خودم کوچکتر دارم که وقتی می خواهد تا شمال برود، ۱۰ بار بهش زنگ می زنم که مراقب خودت باش و کاش نمی رفتی. هی دلم می خواهد بگوید نمی رود.

– شمعون پور: وقتی می گوییم راه حل، یعنی به نتیجه ای برسیم که هم پدر خوشحال باشد هم دختر. به نظرم این امکانپذیر نیست. یکی از طرفین باید فداکاری کند. برای ما بچه ها منطقی است که نخواهیم موقعیت های مثلا شغلی مان را از دست بدهیم. مثل همین گروه تئاتر که اجرای خارج برایش مهم بود اما آن پدر هم به همه چیز فکر می کند. از لحظه تیک آف به خطر سقوط فکر می کندتا بلایی که گروه ممکن است سر هم بیاورند، سرقت پول هایشان و … تا لحظه ای که هواپیما دوباره روی زمین بنشیند ودخترش از فرودگاه به خانه بیاید! حتی به بعدش هم فکر می کندو باز هم نگران است. چون وقتی اجازه بدهد بچه اش سراغ کاری برود که خودش دوست دارد و او نمی خواهد، دیگر نمی تواند کنترلش کند.

خب اگر جای شهرزاد بودید چه کار می کردید؟ جای کسی که پدرش را دوست دارد و نمی خواهد بپیچاندش، ولی می خواهد دنبال علاقه خودش هم برود.

– شمعون پور: من نمی رفتم. سفر خارج و پیدا کردن موقعیت های تازه، با این شرایط کوفت آدم می شود. البته اگر این سفر نرفتن به معنای تغییر مسیر زندگی امباشد، خب میروم. یعنی به همین راحتی نمی شود جواب داد. هر کدام از ما باید توی موقعیتش باشیم. چون تصمیم من، یک تصمیم گسسته نیست. «آری مطلق» یا «نه مطلق» نیست. من سعی می کردمپدرم را راضی کنم. بالاخره راهی برای راضی کردنش وجود دارد؛ مثلا اگر پدر و مادر ببینند بچه شان نتیجه خوبی از کارش می گیرد، خوشحال می شوند.

– گرامی: من که به عنوان یک متولد دهه شصت کارم را کردم! یعنی شرایط مشابه شهرزاد را داشتم؛ رفتم معماری خواندم و تقدیم پدر و مادرم کردم.

– خطیبی: من هم پدرم را راضی می کردم و ازش اجازه سفر رفتن می گرفتم.

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

اگر پدرتان هیچ جوری قابل راضی کردن نبود چطور؟

– صدیقیان: من اگر جای شهرزاد بودم، نمی رفتم ولی مطمئنا این قضیه را کش دار می کردم. یک پلن دو ساله می چیدم تا پدرمخودش رضایت بدهد و بگذارد کاری که دوست دارم را انجام بدهم. مثلا اگر می گفت برای تئاتر نرو خارج، نمی رفتم؛ ولی کاری می کردمتا بعد از دو سال، خودش برایم گروه تئاتر راه انداخته باشد!

– بنی احمدی: من باز هم نمیتوانم جواب دقیقی بدهم. چون چنین پدر و مادری نداشتم که جلوی کاری که دوست دارم را بگیرنداما اگر خودمرا جای شهرزاد بگذارم، می رفتم. چون اگر نمی رفتم دیگر شهرزاد نبودم. یعنی اگر از علاقه ام به چیزی که برایم مهم بود می گذشتم، دیگر خودم نبودم و باقی زندگی کوفتم می شد. البته هر کدام از بچه های قاعده تصادف موقعیت خاصی دارند و نسبت به موقعیت شان تصمیم می گیرند.


موقع فیلم برداری بداهه نداشتیم

دیالوگ ها، شوخی ها، متلک پرانی ها و «تیکه» های شخصیت های جوانِ «قاعده تصادف» خیلی به حرف ها و گفتار روزمره ما نزدیک است، و همین مساله در اینکه این آدم ها را باور کنیم و آنها را کسانی شبیه و از جنس خودمان بدانیم، تاثیر زیادی داشته. از بازیگران فیلم درباره اینکه چطور توانسته اند چنین فضایی را ایجاد کنند هم سوال کردیم.

– صدیقیان: ما در فیلم اجازه داشتیم درباره رفتارهای خودمان حرف بزنیم. بدون اینکه نگران این باشیم آقای بهزادی حصاری دور فیلمنامه و روابط شخصیت ها کشیده باشد.

شما به عنوانکاراکترهای فیلم، یا به عنوان بازیگر؟

– صدیقیان: اشکان به عنوان اشکان، مهرداد به عنوان مهرداد و … اجازه داشتیم بگوییم که وقتی دور هم جمع می شویم، این شوخی ها را می کنیم، اینجوری حرف می زنیم. حالا اینها باید تلفیق می شد با قصه و فیلمنامه. به خاطر همین امکان، شخصیت ها نه از آن ور بوم افتادند، نه از این ور، یک ذره واقعی تر و قابل باورترند.

– شمعون پور: یک بخش هایی هست که دیالوگ ها را خودمان ساختیم. مثلا شوخی ها. حتی یک جاهایی برای خودمان هم سورپرایز بود که این حرف یا حرکت طراحی شده نیست و چیزی است که خودمان تصمیم گرفتیم.

یعنی موقع فیلمبرداری بداهه شکل می گرفت؟

– شمعون پور: در تمرین ها بداهه بودکه بعد با کارگردان فیکس می شد ولی هیچ کدام از ما نمی خواستیم از خط اصلی جدا شویم و نمی توانستیم از هم جدا شویم.

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

در واقع کلیدهای اصلی را از آقای بهزادی می گرفتید و طبق آن، خودتان جلو می رفتید…

– صدیقیان: آره. آقای بهزادی یک طرح اولیه ای برای هر کدام از شخصیت ها به مان داده بود و بعد خودمان بهش اضافه یا ازش کم می کردیم. اما در عین حال، دقیقا باید استراکچر [= ساختار]ش را حفظ می کردیم.

– شمعون پور: خیلی از ما سوال می کنند که چقدر از کار بداهه است، این را بگویم که از وقتی دوربین آفیش شد و ما وارد مرحله فیلمبرداری شدیم، دیگر هیچ بداهه ای نداشتیم. بداهه فقط مال سر تمرین ها بود.

– خطیبی: اصلا به دلیل کمپوزیسیونی که در کار وجود داشت و کارها میلیمتری بود، امکانی برای بداهه موقع فیلمبرداری نداشتیم. حتی جای ایستادن، حرکت کردن و سرعت رفتنت دقیق بود. اگر یک ثانیه حرکتت کندتر یا تندتر می شد، چون سکانس – پلان بوده و کات نداشت، باید کل آن پلان طولانی را درمی آوردی و از اول می گرفتی.

– شمعون پور: به خاطر همین، دیالوگ ها هم فیکس بود؛ یعنی از روزی که دوربین آفیش شد، همه برداشت ها مثل هم است. فقط گاهی ممکن است اشتباهاتی در بین بوده باشد.


مارتین شمعون پور

متولد اردیبهشت ۶۳/ فوق دیپلم گرافیک:

«بیشتر من را به «آهنگسازی تئاتر» می شناسند. دوتا آلبوم منتشر کرده ام: «مرده سر کوه» (نشر ماهریز) و «تهرانسرانیه» (نشر هرمس). از آنجایی که همیشه دوست داشتم این حرف بزرگترها که می گویند «آدم باید در یک کاری حرفه ای باشد» را انجام ندهم و هر کاری دلم می خواهد بکنم. فروشندگی کردم. کار گرافیکی می کنم. برای یک سیرک در برلین آهنگسازی کردم. فیلم بازی کردم. تدریس موسیقی کردم. توی مدرسه درس داده ام و یکسری چیزهای دیگر!»

روشنک گرامی

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

متولد شهریور ۶۲/ لیسانس معماری و لیسانس کارگردانی تئاتر:

«خانواده ام دوست نداشتند بازیگری یا کارگردانی کنم. برای همین رفتم معماری خواندم و گفتم بفرمایید این مال شما! از سال ۸۵ تئاتر کار کردم. تله هم زیاد کار کردم. بعدش رفتم تئاتر خواندم. توی سریال «فاصله ها» بازی کردم. پنج تا فیلم سینمایی هم بازی کردم. یکی اش توقیف شد. دوتاش رو هواست. دوتاش هم امسال توی جشنواره بود. «قاعده تصادف» و «هیچ کجا هیچ کس». چیز می نویسم، یه ذره هم ساز می زنم.»

اشکان خطیبی

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

متولد ۵۸ / فارغ التحصیل تئاتر:

«اول موسیقی را دنبال می کردم. از سال ۷۹، آن موقع که هنوز موسیقی پاپ هم معنی نداشت، راک کار می کردیم. الان هم یک گروه جدید داریم به اسم «ترافیک». سال هاست که کار تئاتر و تلویزیون می کنم. کار اجرا هم کردم، چند بار برنامه سازی هم کرده ام. خیلی اعتقادی ندارم که آدم توی یک مدیوم ثابت بماند. البته نمی فهمم ما چرا جوان به حساب می آییم الان؟ (خنده)»

مهرداد صدیقیان

متولد بهمن ۶۷ / دیپلم ریاضی:

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

«می خواستم برای تحصیل نمایش بروم هنرستان که یک آقایی نگذاشت. از من تست گرفت و گفت تو هیچی نمی شی. امیدوارم که این مصاحبه را بخواند (خنده). بعد افتادم دنبال کار بازیگری. اولین کار بازیگری ام جلوی پدر بزرگم بود که ادای مجری های تلویزیون را در می آوردم. [مارتین و اشکان توانایی اش در ادا درآوردن را تایید می کنند!] بعد تئاتر مدرسه ای را ادامه دادم تا اینکه رسیدم به تست بازیگری و با فیلم مونا زندی کارم را شروع کردم. برخلاف بیشتر بچه ها، من در زمینه های مختلف کار نکردم و فقط کار بازیگری کردم. البته چندتایی فیلمنامه هم نوشتم که می خواهم یکی شان را بسازم. قرار است اشکان هم تویش بازی کند.»

بهاران بنی احمدی

چرا همه عاشق «قاعده تصادف» شدند؟

لیسانس ادبیات نمایشی از ایران، لیسانس بازیگری و فوق لیسانس فلسفه از فرانسه: «من هم فکر می کنم هر کاری که دوست دارم می کنم. روزنامه نگاری کردم. فیلمنامه نوشتم؛ سریال «مسافرخانه سعادت» و مجموعه «مزرعه آخرت».


قصه قاعده تصادف چیست؟

بچه های یک گروه تئاتر خودشان را برای اجرای نمایشی در خارج از کشور آماده می کنند. بعضی ها که برای راضی کردن خانواده شان به این سفر مشکل دارند، با دروغی سر و ته ماجرا را هم می آورند. این وسط، «شهرزاد» (ندا جبرائیلی) که حقیقت ماجرا را به پدرش (امیر جعفری) گفته، با مخالفت پدر مواجه می شود؛ پدر پاسپورتش را ضبط می کند، بچه ها آن را با شکستن قفل کمد پدر برمی دارند، پدر به روش خودش شهرزاد را برمی گرداند و شهرزاد فرار می کند. حالا گروه با تهدید جدی پدر شهرزاد مواجهند که اگر دخترش را – که سابقه خودکشی داشته – پیدا نکنند، جلوی رفتن شان را می گیرد.


همه شخصیت های جوان «قاعده تصادف»

بهزادی با هوشمندی همه کاراکترهای «قاعده تصادف» را شناسنامه دار و دقیق به تصویر کشیده. همه گروه در دانشگاه با هم دوست شده اند و با اینکه خیلی هاشان چیزی از تئاتر نمی دانسته اند، حالا به سطحی رسیده اند که می توانند در یک جشنواره فرنگی شرکت کنند. اینجا سعی کرده ایم با کمک گرفتن از دیالوگ های خودشان – بدون اینکه داستان لو برود – به شناسنامه های این جوانک های دانشجو نگاهی سریع بیندازیم. هم نسل هایی که انگار همه آنها را دور و بر خودمان دیده ایم و هیچ کدام غریبه نیستند.

امیر / اشکان خطیبی

بزرگتر جمع، کارگردان گروه. عاقل. بچه شرهستان، رابط و نماینده گروه در گفت و گو با پدر شهرزاد. از همان سالی که به تهران آمده، خانواده اش او را از زندگی شان بیرون کرده اند. سعی می کند عقلش را به کار بیندازد تا مشکلات را حل کند. معتقد به گفت و گو است، نه دعوا و مرافعه.
دیالوگ: آدمیزاد می تونه خودش رو هم سورپرایز کنه.

مارتین/ مارتین شمعون پور

آهنگساز گروه. شوخ. نیمچه تیریپ آرت! به قول خودش «زاقارت» و لنگ در هوا. دز این سفر، هدفی غیر از فقط اجرای نمایش دارد که برای لو نرفتن قصه، از گفتنش معذوریم. پدرش می گوید آخر سر یک روز او را از توی جوب (!) پیدا می کنند (البته اگر جا شود!). مدام همه چیز را به طنز می کشد اما حرف های جدی هم می زند. به امیر مشاوره می دهد.

دیالوگ: [دستش را بالا می گیرد تا برای سفر انصراف بدهد] اگه برای کسی اهمیت داره!

شهرزاد/ ندا جبرائیلی

مادرش فوت کرده. به پدرش [امیر جعفری] راست می گوید. یک بار با قرص اقدام به خودکشی داشته. می خواهد بدون دروغ، کاری که خودش دوست دارد را بکند. با پدرش اهل دیالوگ است. با عمویش [سروش صحت] ارتباط خوبی دارد تا جایی که می تواند سعی می کند پدرش را شاکی نکند، اما بالاخره دل را می زند به دریا و کاری را می کند که خودش دوست دارد، نه پدر.

دیالوگ: هر کسی هر کاری می کنه، خودش هم پاش وا می ایسته.

بردیا/ مهرداد صدیقیان

سرتق، به خاطر مادرش مهندسی خوانده، به خاطر رتبه اش به رشته معدن رفته و اتفاقی سر از تئاتر درآورده. مادرش خیاط است و پول سربازی او را می دهد. پدرش اما از هیچی خبر ندارد؛ فقط فکر می کند «گوگل» یکی از رفقای اراذل و اوباش اوست و به این رفیق نابابش فحش می دهد! بردیا آنجور که خودش می گوید، با گوگل بیشتر از پدرش کلمه رد و بدل می کند!

دیالوگ: چرا فکر می کنی کِیف شما بیشتر از کِیف ما می ارزه؟ / من به بابام می رسم هم حرفی ندارم، چه برسه به بقیه.

پریسا / بهاران بنی احمدی

دستیار کارگردان. «دستیار خانم» صدایش می کنند. «خواهر بزرگه» جمع. منطقی. بچه مثبت پدرش [امید روحانی» در جریان همه امور او هست. آقای «افشار» می گذارد پریسا تئاتر بازی کند، سفر برود و ماشین هم در اختیارش گذاشته. چون سیستمش «جوان طور» است. در «فیض بوق» عکس های دوستان او را هم لایک می کند! در کل پدرش لولو نیست.

دیالوگ: کاش آدم بتونه تو زندگی اش فقط به چیزای خوب فکر کنه.

مهرداد/ محمدرضا غفاری

برادر مریم که حسابی برایش برادری می کند. جوانترین عضو گروه. کمی عصیانگر و احساساتی/ کدبانوی خانه! چای می ریزد و از بچه های گروه پذیرایی می کند. مجسمه می سازد.

مریم / روشنک گرامی

خواهر مهرداد. پدرش چندان راضی به سفر او نیست و برای رضایت گرفتن مکافات داشته. مادرش تا حدودی در جریان امور است. غذا درست می کندو به کارهای روزمره گروه می رسد. نگران. توی خودش است. انگار بیشتر از هر چیز و هر کس، خودش و آینده تئاترشان برایش اهمیت دارد. خیلی با بچه های گروه اخت نیست.

لادن / الهه حصاری

دانشجوی شهرستانی. به خانواده اش گفته که می خواهند بروند اردو و سفر زیارتی؛ گفته در کلاس دانشگاهشان، هیچ همشاگردی پسری نیست تا خیالشان راحت شود و شب خوابشان ببرد. سعی می کند تنش داخل گروه را کم کند، با اینحال جاه طلبی ندارد.
دیالوگ: شما آقایون وقتی کاری می کنین که عاشق اونین، همون می شه اولویت اولتون.

کلیک کنید ""پاتوق دختر پسرای ایرونی"" کلیک کنید

جدید ترین مطالب را در اینجا ببینید "کلیک کنید"آریا فان
موضوعات مطلب : تگ های مطلب :
در تاریخ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۵ و ۲۰:۲۳
تغییر اندازه متن : معمولی بزرگ خیلی بزرگ
جدیدترین مطالب سایت

آمارگیر